کد خبر: ۴۱۱۸۱۷
تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۶:۳۲
علاقه خاصی به حضرت آقا داشتی، یادت هست آموزشی که بودیم محرم ها، بیت رهبری مراسم عمومی عزاداری داشت. کلاس ها که تمام می شد چقدر سریع لباست را عوض می کردی و عجله داشتی خودت را به بیت برسانی. خیلی وقت ها با هم می رفتیم .
مثل نسیم خداحافظی کرد و رفت/ خاطرات شهید مدافع حرم احسان حاجی حتم لو

علاقه خاصی به حضرت آقا داشتی، یادت هست آموزشی که بودیم محرم ها، بیت رهبری مراسم عمومی عزاداری داشت. کلاس ها که تمام می شد چقدر سریع لباست را عوض می کردی و عجله داشتی خودت را به بیت برسانی. خیلی وقت ها با هم می رفتیم . سوار مترو می شدیم و سعی می کردیم خیلی زود خومان را به آنجا برسانیم و بتوانیم آن جلوه ها بنشینیم که شاید حضرت آقا را از نزدیک ببینیم.

آشنایی من با سید به دوره آموزشی عمومی سپاه برمی گردد. یک روز تشت لباسم توی دستم بود و می خواستم بروم لباس هایم را بشویم. لباس ها داخل کمد بود و سید هم درست نشسته بود جلوی در کمد و لگن لباسش کنارش بود. او هم می خواست لباس هایش را بشوید، اما محو تماشای تلویزیون شده بود. می خواستم لباس هایم را بردارم. بس که حواسش به تلویزیون بود متوجه نشد که می خواهم از کمد لباس برادرم.

صدایش زدم، جواب نداد. عصبانی شدم، بهش زدم، تا به خودش آمد ولی برخلاف خیلی ها که وقتی تمرکزشان را به هم بزنی عصبانی می شوند و چیزی می گویند، سید حتی اعتراض هم نکرد و فقط لبخند ملیحی تحویلم داد و آرام از جلوی کمد کنار رفت. این برخورد چنان به دلم نشست که دیگر رهایش نکردم و از آن به بعد شدیم دو دوست صمیمی، چه در دوران آموزشی، چه بعد از آن.

سید به نماز جماعت خیلی مقید بود، من هم سعی می کردم همیشه همراهش باشم. نمازخانه با آسایشگاه فاصله داشت و سربالایی هم بود. یک روز صبح وقتی برای نماز بلند شدیم دیدیم حسابی برف آمده. وضو که رگفتم دیدم اکثریت بچه ها سختشان است که تا نمازخانه بایند و توی همان آسایشگاه نمازشان را خواندند؛ ولی سید گفت «عباسعلی! نماز جماعت رو از دست ندیم» گفتم باشه. توی مسر آسایشگاه تا نمازخانه آن قدر برف آمده بود که زیرپایمان تریک و تریک صدا می داد. رسیدیم به نمازخانه. به جز سه، چهار نفر دیگر حتی امام جماعت هم نیامده بود. نمازمان را فردا خواندیم و برگشتیم. ایمانش آنجا به من ثابت شد.

گاهی بعدازظهرها، کلاس که تمام می شد یک فلاسک برمی داشتیم و می رفتیم آخر پادگان. آنجا باغی بود مال یکی از عناصر ساواک که پیش از انقلاب برای خودش خانه مجردی درست کرده بود. با هم می رفتیم توی این باغ و یک دوری می زدیم. یادم است یک بار موقع قدم زدن سید با تاسف گفت «زمانی که مردم اونقدر توی فقر بودن، اونا چطور می تونستن یه همچین جایی رو برای خودشون درست کنن؟» یک بار هم موقع برگشتن از همان باغ دم غروب بود. گفت «عباسعلی چه غروب قشنگیه! بیا این جا یه عکس بگیریم.» راست می گفت: دم غروب منظره آنجا خیلی دیدنی و زیبا شده بود. برایم جالب بود. من هیچ وقت به آن منظره توجهی نداشتم. سریع رفتم دور ببینم را از آسایشگاه برداشتم و آمدم. ایستاد روی تپه ای که آنجا بود و از او عکس گرفتم. او هم از من عکس گرفت. آن عکس هنوز هم حس خوبی به من می دهد و برایم خیلی ارزش دارد. دیدش توی همه لحظه ها و همه مکان ها با بقیه فرق می کرد.

یک روز داخل مترو بودیم. داشتیم می رفتیم که یک مرد متکدی که ظاهرش خیلی هم به متکدی ها نمی آمد جلویمان را گرفت و احسان بهش پول داد. گفتم «احسان چرا به این پول دادی؟ این که قیافش به گدا نمی خورد، تازه تنش هم سالم بود. پول رو باید به مستحق بدیم.» گفت «این حرفا رو ول کن عباسعلی! او بالاخره اومد جلو و دستش رو دراز کرد. نمی خواستم دست رد به سینش بزنم» این جا هم سید درس سخاوت و بزرگواری بهم داد. یک بار که برای ماموریت اصفهان آمده بود بهم زنگ زد و گفت «عباسعلی می خوام یه سوغات برای مادرم بخرم. می تونی بیای با هم بریم بازار اصفهان و سبزه میدون؟» دم عصر بود که رفتم پیشش و بردمش بازار. همین که وارد بازار شدیم اذان شد. اول رفتیم داخل مسجد جامع اصفهان تا نماز بخوانیم. وارد شبستان مسجد که شدیم گفتم «تا اذان رو بگن بیا بریم یه چیز نشونت بدم» می دانستم اهل دانستن و دیدن و فکر کردن است. او را بردم به شبستانی که قبلا آتشکده زرتشتیان بوده. برایش جالب بود که دلخل حیاط مسجد یک آتشکده قرار دارد. حالا کنجکاو شده بود جاهای دیگر مسجد را ببیند. رفتیم وضو بگیریم. درب انتهای مسجد توجه اش را جلب کرد. پرسید: اون در به کجا می خوره؟گفتم اون جا مزار علامه مجلسی و پسرشون هست که کنار هم هستن. گفت «پس بعد از نماز بریم زیارت شون. گفتم: «باشه». نماز را که خواندیم رفتیم زیارت علامه و بعد هم رفتیم داخل بازار و سیدسوغاتی اش را خرید. احساس کردم سید فضای بازار و جاهای سنتی را خیلی دوست دارد؛ چون گفت «اگر موافقی بیا تا خونه پیاده بریم و توی راه با هم صحبت کنیم» اگه موافقی بیا تا خونه پیاده بریم و توی راه با هم صحبت کنیم.» تا خانه پیاده قدم زدیم ولی وقتی به خانه رسیدیم هر چه اصرار کردم داخل نیامد و خداحافظی کرد و رفت آسایشگاه.

یکبار دوره آموزشی تهران که بودیم بهش گفتم «سید تو با بقیه سیدها خیلی فرق می کنی! یه سیدایی داریم که خیلی زود آمپر می چسبونن. تو چرا این طوری نیستی؟» خندید. بعد هم گفتم «ولی من یه تصمیمی گرفتم. می خواهم آن قدر اذیتت کنم تا اون رگ سیدیت رو هم ببینم!» با خنده گفت «باشه! ببینیم و تعریف کنیم.»

یک روز صبح جمعه بود. جمعه ها بچه ها معمولا بعد از نماز صبح چون کاری نداشتند دوباره می خوابیدند. سید هم کاری نداشت و خوابیده بود. با خودم گفتم الان وقتش است! رفتم و صدایش زدم. گفتم احسان پاشو حوصلم سررفته. پاشو بریم بیرون. گفت: «عباسعلی بذار بخوابم. برو» گفتم «نه سیدپاشو بریم.» هی پتو را می کشید روی سرش و من هی می زدم کنار. آخر سر، یک لحظه آمپر چسباند و داد زد «برو دیگه! می خوام بخوابم: پتو را کشید روی سرش و خوابید. رفتم در گوشش گفتم «سید دیدی بالاخره اون رگ سیدیت رو دیدم.» شروع کرد زیر پتو قهقهه زدن و خندیدن.

یک ماه قبل از شهادتش با او تماس گرفتم و گفتم «سیداحسان پاشو بیا دوره، منم اسمم تو این دوره هست. پاشو بیا دست خانومت رو هم بگیر بیا. روزا با هم می ریم سرکلاس، شبا هم با خانواده پیش هم هستیم.» گفت: عباسعلی من نم یتونم بیام. ما بچه توراهی داریم. خانومم رو نمی تونم بیارم. نمی تونم تنهاشم بذارم. خیلی خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم و گفتم «هر طور صلاح می دونی» گفت «چند روز دیگه می خوام بیام اگه بشه این دوره رو تطبیق بزنم و لغوش کنم. اگه بشه میام می بینمت.» گفتم باشه.

دو هفته قبل از شهادتش بود که تماس گرفت و گفت «عباسعلی من از اصفهان دارم می زنم بیرون» گفتم «مرد حسابی من داخل مجتمع هستم. تو کجا داری می زنی بیرون؟ بیا ببینمت.» گفت «نه دیگه من دارم میرم. خوبی بدی از من دیدی حلال کن.» گفتم «بابا ما که بدی از شما ندیدیم.» آن لحظه نگرفتم که از شهادت خودش خبر دارد. نمی دانستم دو، سه روز بعد در سوریه است و دو هفته دیگر هم شهید می شود. خداحافظی کرد و رفت.

منبع: مدافعان حرم/ مثل نسیم شهید احسان حاجی حتم لو/ اعظم سادات حسینی/ 1396

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار