کد خبر: ۴۱۱۸۱۵
تاریخ انتشار: ۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۵
روايت داستاني برهه اي از انقلاب و فعاليت هاي شهيد اشرفي اصفهاني
دستگاه طاغوت، روزبه روز ضعيف تر و شکننده تر مي شد و شور و شوق و اميد مردم هم بيشتر و بيشتر مي شد. حالا ديگر آيت الله اشرفي شده بود مرکز و محور تمام تظاهرات و قيام هاي کرمانشاه، و منزل ايشان اتاق فرما ندهي بود...

نوید شاهد: "شاهد محراب عشق" کتابي است که در قالب قصه، برش هايي کوتاه اما مؤثر از زندگي شهيد گرانقدر آيت الله اشرفي اصفهاني را روايت مي کند. متن ذيل که به اتفاق هاي بعد از شهادت آيت الله حاج آقا مصطفي فرزند برومند حضرت امام خميني (ره) مي پردازد، بخشي از همين کتاب است که تقديم مي شود:

منزل ایشان مرکز فرماندهی بود...

مجلس بزرگداشت

با وجود تمام فشارها و تنگناها، آيت الله اشرفي روز به روز بر شدت مبارزه خود مي افزود. مردم از ظلم و ستم خاندان پهلوي به ستوه آمده بودند و منتظر کسي بودند که آنها و حرکت هاي انقلابي شان را در مسيري صحيح هدايت کند.

در شهر کرمانشاه، اين مسؤوليت را آيت الله اشرفي اصفهاني پذيرفته بود. او، به عنوان اولين گام در مبارزه علني با رژيم پهلوي، اقدام به برگزاري مجلس بزرگداشت آيت الله حاج سيدمصطفي خميني – فرزند ارشد امام – در مسجد آيت الله بروجردي کرد. اين موضوع، در روزهايي که از طرف ساواک اعلام شده بود که هيچ واعظي حتي حق نام بردن از امام را هم ندارد، به معني اعلام مبارزه بود.

در خيابان ها، مغازه ها و خانه ها صحبت از اطلاعيه تازه آيت الله اشرفي بود؛ اطلاعيه دعوت مردم به شرکت در مراسم بزرگداشت شهادت حاج آقا مصطفي. از اين کار شجاعانه و جسورانه در آن دوره، اگر چه مردم خوشحال بودند و احساس غرور مي کردند، اما از طرفي ديگر ترس هم تا حدي در بين مردم شهر رخنه کرده بود؛ ترس از عکس العمل شاه و ساواک. حتي چند نفر از اهالي محل و دوستداران آيت الله اشرفي به نزد او رفتند و تقاضاي لغو مجلس بزرگداشت را کردند، اما آیت الله اشرفي که تصميمش را گرفته بود، قاطعانه گفت: "مراسم بزرگداشت حاج آقا مصطفي بايد به بهترين شکل، در اين شهر انجام شود".

بالاخره مراسم در مسجد آیت الله بروجردي و در روز موعود برگزار شد. مسجد جاي سوزن انداختن نداشت و پر از جمعيتي بود که همه لباس سياه به تن داشتند. چند عکس از فرزند شهيد امام خميني بر در و ديوار مسجد نصب شده بود. مردم گريه و زاري می کردند و به سينه م يزدند که صداي توقف چند ماشين در بيرون مسجد، لحظه اي، نگاه ها را متوجه در مسجد کرد. ولوله اي بين جماعت افتاد: «ساواکي ها آمده اند .»

چند نفر پيش آیت الله اشرفي رفتند و در گوش او چيزي گفتند. سخنران لحظه اي از صحبت باز ايستاد. در مسجد باز شد و عده اي با کراوا تهاي طوسي و کت و شلوار سياه، اسلحه به دست، وارد مسجد شدند. صداها در مسجد پيچيد: «ساواکيها، خدانشناسها، اينجا مسجد است. خانه امن خداست. »

ساواکي ها به داخل مسجد آمدند. سخنران لحظه اي تأمل کرد و بعد با صداي بلند پشت ميکروفن گفت: "برادران، خواهران، همگي با نوحه اي که مي خوانم به سينه بزنيد. اي حسين جانم... »

آیت الله اشرفي اشاره اي کرد. خادم مسجد، کليد برق را فشار داد و تمام لامپ ها خاموش شدند. صداي ساواکي ها که فرياد مي زدند: «هيچکس تکان نخورد، همه سر جا يشان بايستند »، با صداي شيون و فريادِ زنان قاطي شده بود. چند لحظه اي اوضاع همين طور به هم ريخته بود تا اينکه پس از چند دقيقه يکي از مأموران، چراغ ها را روشن کرد. چراغ ها که روشن شد، همه نگاه ها به سمت محراب و جاي سخنران برگشت. وقتي جماعت جاي سخنران را خالي ديدند، لبخند بر لبانشان نشست. مأموران که خواستند به دنبال صيد از بند رهيده به بيرون از مسجد بروند، مردم بلند شدند و جلوي در را سد کردند و بر سر و سينه زدند. ساواکي ها با مشت بر سر و روي مردم مي کوبيدند و با اسلحه تهديدشان مي کردند، اما مردم نمي نشستند.

پس از مدتي که مردم از گريختن سخنران مطمئن شده بودند، نشستند و مأموران ساواک - همچون چند بار گذشته - شکست در مقابل نيروي اعتقاد و ايمان ملت را، به چشم خود ديدند.

آیت الله اشرفي در خانه کوچکش نشسته بود و قرآن مي خواند. ايام فاطميه بود و ايشان طبق روال معمول در اين ايام قرآن را ختم مي کرد. قرآن را خواند و بلند شد تا در حوض حياط وضو بگيرد. صداي کوبيده شدن در که آمد، طبق روال معمول، خود در را باز کرد. آقاي هاشمي نژاد پشت در بود. آیت الله اشرفياز ايشان دعوت کرده بود تا براي بيان برخي مسائل و سخنراني به کرمانشاه بيايند و ايشان دعوت آیت الله را اجابت کرده بودند. آن شب آن ها تا ديروقت درباره وضعيت شهر و موقعيت امام صحبت مي کردند. آیت الله اشرفي از اذيت ها و آزار رژيم و ساواک سخن گفت و آقاي هاشمي نژاد هم از اميد و آينده حرف زد. آیت الله اشرفي صدايش غمگين بود و با اندوهي که در آن نهفته بود گفت: «اين روحاني نماي بي دين از طرف ساواک گفته است در امر مرجعيت، بايد آيت الله خميني را به من ارجاع دهيد؛ من هر چه گفتم همان است و اگر غير از اين انجام دهيد، شما را با وضع بدي اخراج مي کنم.»

آقاي هاشمي نژاد سر به زير انداخت و اشک در چشمانش حلقه زد. آن شب هر دو با چشمان گريان به خواب رفتند. روز بعد، هنگامي که آيت الله اشرفي و آقاي هاشمي نژاد براي بازديد از مسجد راهي آ نجا شده بودند، ديدند که در اطراف مسجد غلغله است.

جمعيت زيادي از مردم دور مسجد جمع شده بودند و سربازها و مأموران ساواک مردم را متفرق مي کردند. مردم، آيت الله اشرفي را که ديدند به طرف ايشان دويدند. هر کس، با کلامي يا جمله اي، اعتراض خود را بيان مي کرد:

«حاج آقا مسجد را بستند. »

«اين ها کافرند. در خانه خدا را مي بندند. » و...

آيت الله اشرفي وقتي به کنار مسجد رسيد، روحاني نماي درباري در محافظت مأموران ساواک جلوي مسجد ايستاده بود و فرياد مي زد: «من در مسجد را بستم. اينجا مسجد ضرار است. محل تجمع يک عده خرابکار است که نه به شاه وفادارند و نه به کشور... »

با هر کلمه اي که از دهان او بيرون مي آمد ، چندين صداي اعتراض از ميان جماعت بلند مي شد و به دنبال آن، مأموران به مردم حمله مي کردند و با زور اسلحه، آن ها را به عقب مي راندند.

نه حرف هاي روحاني نماها و نه نقشه هاي تيمسار هيچ کدام نگرفته بود. حالا ديگر تيمسار حتي به تهديد متوسل شده بود. هر روز پيغام و پسغام مي فرستاد که به آقاي اشرفي بگوييد اگر جانش را دوست دارد، دست از اين کارها بردارد، اما پيغام ها هم راه به جايي نبردند.

آن روز آيت الله اشرفي اصفهاني، از حوزه به سمت منزل که نزديک آ نجا بود به راه افتاد... مي خواست تا خانه قدم بزند و با مردم شهر سلام و عليکي بکند... اما هنوز چند متر بيشتر فاصله نگرفته بود که يک ماشين مشکي جلوي پايش طوري ترمز کرد که صداي کشيده شدن لاستيک ها روي آسفالت خيابان همه را متوجه خود کرد. تا مردم آمدند بجنبند و به خودشان بيايند، سه مرد قوي هيکل با کت و شلوار و کرو ات هاي پهن از ماشين پياده شدند و دست هاي آيت الله را گرفتند و او را سوار ماشين کردند و تا مردم خواستند داد بزنند که آقاي اشرفي را بردند، ماشين به سرعت از آ نجا دور شد.

مقصد ماشين، اداره مرکز ساواک بود. با آنکه چشم هاي آيت الله اشرفي بسته بود، اما خوب مي دانست چه کساني او را به زور با خود مي برند و مقصدشان کجاست.

وقتي او را به يکي از اتاق ها بردند و تيمسار آمد مقابل وي ايستاد، هنوز چشمبند را از روي چشمان آيت الله برنداشته بودند، اما او که انگار همه چيز را به خوبي مي ديد، گفت:

«تيمسار، اين کارها آخر و عاقبت خوبي ندارد... شما با اين کارها فقط بي شتر و بي شتر مورد خشم و نفرت مردم قرار مي گيريد... » تيمسار که کم مانده بود از تعجب شاخ درآورد، با عصبانيت چشمبند را برداشت و گفت: «تو از کجا فهميدي که کجا هستي و چه کسي جلوي تو ايستاده؟ حتماً باز آن احمق ها زبان شان نايستاده و دلشان براي شما به رحم آمده... »


منزل ایشان مرکز فرماندهی بود...

آيت الله اشرفي حرف تيمسار را قطع کرد: «چه مي گويي تيمسار...؟ اين ديگر مثل روز روشن است که اين قبيل کارها فقط کار شما مي تواند باشد، ساواک است که توي روز روشن آدم ها را مي دزدد و مي کشد و... »

تيمسار درحالي که سعي مي کرد خونسرد باشد، روي صندلي اي که روبه روي آيت الله اشرفي بود نشست و گفت: «بس کن ديگر... داري تند مي روي... نگفتم تو را به اينجا بياورند که برايم تأسف بخوري و نفرين و لعنتم کني! » آيت الله اشرفي دستي به محاسنش که حالا ديگر تقريباً سفيد شده بودند، کشيد و گفت: «اين را هم مي دانم... شما هر کس را به اين اتاق بياوريد، يا قصد جانش را کرده ايد يا طمع به آبرويش داريد... » تيمسار که ديگر داشت کلافه مي شد، دندان هايش را محکم بر هم فشار داد و گفت: «ببين آقاي اشرفي، من نه وقت اين حرف ها را دارم و نه حوصله اش را... اما تو را هم

به اينجا آورده ام که شخصاً و مستقيماً بهت هشدار بدهم اگر يک بار ديگر کارهايت را تکرار کني، خودم با دست هاي خودم ماشه تفنگ را مي کشم و يک خشاب توي سرت خالي مي کنم... »

آيت الله اشرفي که انگار حرف هاي تيمسار را جدي نگرفته بود، گفت: «اگر من کدام کارها را تکرار کنم، يک خشاب توي سرم خالي مي کني؟ »

تيمسار از جايش بلند شد و با انگشتانش شروع کرد به شمردن: "- 1 دعوت از واعظان سابقه دار و

فراري؛ - 2 تحريک مردم براي اغشتاش و خرا بکاري؛ 3- مطرح کردن نام آقاي خميني در سخنراني ها؛ - 4 فرستادن وجوه براي آقاي خميني؛ - 5 دعا نکردن به جان شاه و شاه بانو و..."

آيت الله اشرفي لبخندي زد و گفت: «پس همين حالا برو آن خشابت را که مي گفتي بياور، چون مي ترسم ديگر چنين فرصتي پيدا نشود. » تيمسار حسابي عصباني شده بود. او نه تنها به نتيجه اي نرسيده بود، بلکه توسط آقاي اشرفي به مسخره گرفته شده بود... آ نقدر خشمگين بود که تصميم گرفت هما نجا کار آيت الله را يکسره کند، اما او زرنگتر از آن بود که از احساسش شکست بخورد. تيمسار خوب مي دانست که توي آن شرايط، کشتن يا حتي زنداني کردن آقاي اشرفي که از خوشنامترين مردم شهر بود، مي توانست جرقه يک شورش و ناآرامي بزرگ باشد و عاملي باشد براي اينکه مردم توي شهر به خيابانها بريزند و بلوا به راه بيندازند. اين بود که خودش را کنترل کرد و خشمش را خورد... تيمسار مجبور شد او را هما نطور که آورده بود، برگرداند. آشکار بود که رژيم از قدرتي به نام مردم هراس دارد. آنقدر، که حتي توان زنداني کردن آیت الله اشرفي را ندارد.

همه چيز هما نطور ادامه داشت تا آ نکه جرقه يک قيام جدي و بزرگ توي يکي از روزهاي سرد زمستان زده شد. روز هفدهم دي ماه 1356 ، صبح زود، خادم مسجد، روزنامه به دست و سراسيمه آمد کنار آيت الله اشرفي که به ديوار تکيه داده و به فکر فرو رفته بود.

آيت الله اشرفي چهره هراسان خادم را که ديد فهميد که بايد اتفاقي افتاده باشد. پرسيد: «چه شده کربلايي... چرا هراساني...؟ » کربلايي، انگار زبانش بند آمده بود، لام تا کام حرف نمي زد. کنار آيت الله نشست، روزنامه را روي فرش مسجد پهن کرد و ورق زد تا رسيد به مقاله اي که در صفحات مياني روزنامه چاپ شده بود.

آن را به آقاي اشرفي نشان داد و درحالي که سرش را رنگ آیت الله سرخ شده بود. وقتي مقاله را خواند، از شدت عصبانيت نمي دانست چه کند. روزنامه را تکه تکه کرد و دور انداخت. بعد به سرعت به طرف منزل رفت... آن روز آیت الله فرصت حتي براي مطالعه هم پيدا نکرد، مدام در آمد و شد بود. از اين خانه به آن خانه، از بازار به حوزه و مسجد و... و بالاخره از اين آمد و رفت ها نتيجه گرفت. مردم توي ميدان اصلي جمع شده بودند و روزنامه هايي را که خريده بودند، پاره می کردند و مي سوزاندند و از آن به بعد مجالس شروع شد. مجالس بزرگداشت شهداي تبريز، قم و يزد که همراه بود با شعارهاي «درود بر خميني و مرگ بر شاه ». دستگاه طاغوت، روزبه روز ضعيف تر و شکننده تر مي شد و شور و شوق و اميد مردم هم بيشتر و بيشتر ميشد. حالا ديگر آیت الله اشرفي شده بود مرکز و محور تمام تظاهرات و قيام هاي کرمانشاه، و منزل ايشان اتاق فرما ندهي بود...

روز يازدهم مهر سال 1357 ، طبق برنامه ريزي آیت الله اشرفي با همکاري محمد، پسرش که حالا مردي شده بود و او هم مثل پدر از طلبه هاي نمونه حوزه علميه بود، تظاهراتي در ميدان اصلي شهر برپا شد. مردم، سر راه خود به مشروب فروشي ها حمله کردند و شيشه هاي مشروب را توي جوي هاي آب شکستند؛ شيشه هاي مشروبي که باعث تباهي هزاران جوان شده بود. جوان هايي که مي توانستند شهر را آباد کنند و به داد همشهريانشان برسند. شيشه هاي مشروب فروشي ها، کاباره ها و خانه هاي فساد، يکي پس از ديگري، پايين ريخت و صاحبان آ نجا فرار را بر قرار ترجيح دادند. آیت الله اشرفي، مثل هميشه، جلوي تظاهرکنندگان حرکت مي کرد و مشت ها را به هوا مي برد تا صداي «مرگ بر شاه » و «درود بر خميني » را تيمسار هم بشنود. تيمسار، حالا ديگر کاسه صبرش لبريز شده بود و به نظاميان دستور داده بود پيش از همه آیت الله اشرفي را غرق خون کنند. سلاحها به سوي مردم نشانه رفت و گلوله ها شليک شد. عده اي از مردم شهيد شده بودند و بعضي ديگر تير به دست و پاي شان خورده بود و مجروح شده بودند... و يکي از آ نها آیت الله اشرفي اصفهاني بود.

زنداني

آن شب، در خانه آيت الله اشرفي، غوغائي بود. او زخمي شده بود و نيز خبر رسيده بود که امام از نجف به کويت رفته اند و دولت کويت هم از ورود ايشان جلوگيري کرده است. معلوم نبود که امام، کجا و به چه کشوري خواهند رفت. همه نگران بودند.

همسر آيت الله اشرفي، مثل پروانه، به دور او مي گشت و پرستاري اش را مي کرد. محمد، فرزند آيت الله اشرفي، نماز مي خواند و اشک مي ريخت. پدر زبان به اعتراض گشود و او را به آرامش دعوت کرد. آن شب، خواب به چشم هيچ کس نمي آمد. در اواخر ساعات شب، ناگهان، در منزل به صدا درآمد. آيت الله اشرفي، مي خواست طبق عادت و روال خود، در منزل را بگشايد و به استقبال ميهمان برود، اما محمد نگذاشت. پدر، مجروح بود و بايد استراحت مي کرد.

محمد، بلند شد و به طرف در رفت. در که باز شد، محمد انگار خشکش زده بود. چند مأمور ساواک و شهرباني، با شتاب، خود را به داخل انداختند. با صداي اعتراض محمد، همه به طرف حياط آمدند. مأمورها، اهالي خانه را تهديد کردند که هيچ حرفي نزنند. بعد، سيم هاي تلفن را قطع کردند و سپس به داخل اتاق، جايي که آيت الله اشرفي با تن مجروح دراز کشيده بودند، رفتند. دست وي را گرفتند و بلندش کردند.

محمد فرياد زد: «کجا مي بريد ايشان را؟ »

آن ها قهقهه زدند و گفتند: «چند دقيقه از قهرمان تان بازجويي مي کنيم، بعد رهايش مي کنيم.»

آيت الله اشرفي پيش از رفتن وضو گرفتند، به آسمان نگاه کردند و زير لب چيزي زمزمه کردند: «اللهم ارضي برضايتک .»

صداي مؤذن، آمدن صبح و وقت نماز را نويد مي داد. آيت الله، مي خواست نماز صبح را به جا آورد، اما مأمورها نپذيرفتند و با عجله او را سوار اتومبيل کردند و پس از بازجويي کوتاه ايشان را به تهران بردند و در شهرباني زنداني کردند.

ادامه مبارزه

مردم کرمانشاه، نگران بودند و ناراحت. اگر چه آقاي اشرفي نبود، اما مسجد آيت الله بروجردي به همان اندازه سابق شلوغ بود و مملو از جمعيت. ديگر همه مردم شهر مي دانستند که آيت الله اشرفي اصفهاني دستگير شده اند و در تهران هستند. تمام وعاظ و سخنرانان شهر – به جز چند روحاني نماي درباري – در صحبت هاي شان حرف از آيت الله اشرفي به ميان مي آوردند و آرزوي زودتر آزاد شدن ايشان را مي کردند.

تظاهرات، در سطح شهر کرمانشاه بيش تر شده بود و در تمام آن ها شعار آزادي آيت الله اشرفي يکي از شعارها بود. در همين ايام، آيت الله اشرفي، در سلولي تاريک و بي هيچ امکاناتي به سر مي بردند.

سلولي که در آن حتي وقت ظهر و شب را متوجه نمي شدند و سربازي، هر از گاه، اوقات نماز و مقاطع روز را، از پشت در زندان، اعلام مي کرد که مثلاً حالا ظهر است يا عصر.

در زندان، به جز آيت الله اشرفي، خيلي از علماي ديگر هم بودند، از جمله آيت الله دستغيب و آيت الله طاهري، اما هيچ کدام از وجود ديگري خبر نداشت.

مأموران ساواک، حتي در هنگام وضو گرفتن يا به دستشويي رفتن زندانيان هم پارچه اي بر سر آن ها مي انداختند تا در هنگام رفت و آمد همديگر را نبينند.

آيت الله اشرفي، در زماني که در آن سلول تنگ و تاريک بودند، مدام نماز مي خواندند، دعا مي کردند و ذکر مي گفتند. ايشان، تا چند روز، با همين اوضاع، در سلول به سر مي برد تا اين که رژيم که ياراي مقابله با اعتراض هاي گسترده مراجع تقليدي و راه پيمايي هاي مردم را نداشت، حاج آقا را از زندان آزاد کرد.

آيت الله اشرفي، پس از آزادي از زندان هم در تمامی راه پيمايي ها و تظاهرات، مثل قبل، پيشاپيش مردم حرکت مي کرد و هم پاي آنان شعار مي داد و حتي خود، مردم را به راه پيمايي فرا مي خواند: راه پيمايي هاي عيد فطر، تاسوعا و...

در روز تاسوعاي سال 1357 ، در سراسر ايران، مردم، از طرف علما و مراجع، به راه پيمايي دعوت شده بودند و آيت الله اشرفي هم با تأکيد بر اين مورد از مردم خواسته بودند تا در راه پيمايي کرمانشاه شرکت کنند و خود نيز با اين که يکي از مقامات بالاي ساواک، ايشان را به وسيله تلفن تهديد به قتل کرده بود، مصمم و قاطعانه در راه پيمايي شرکت کردند و به اين لحاظ و به سبب شرکت در راه پيمايي براي بار دوم تا مرز زنداني شدن رفتند که خداوند براي هميشه بساط جنايات و دزدي هاي خاندان پهلوي را از اين کشور برچيد و تمام نقشه هاي شان را نقش بر آب کرد...

برگرفته از کتاب «شاهد محراب عشق»

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
آخرین اخبار